شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

90

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

عظمى گرفتار شدند ، و سر هر دو پادشاه را كفّار ، رغما للأحرار و حسرة للنظّار ، بر نيزه بستند و در شهرها و ولايتها مىگردانيدند . هر جا كه مىرسيدند قيامت برمىخاست و از مشاهدهء رأسين قصّهء حسن و حسين رأى العين متجدّد مىشد . چه ناخوش جهانيست ، چون سوسمار گرسنه اولاد خود را مىخورد و مهمانان عزيز را هيچ حرمت و رعايت ذمّت نمىكند . از كيست شكايت كه حوادث يكسر * نقشيست كه در روز نخست افتاده‌ست آرى ، و با اين شهيدان از جواهر ثمين كه چون نجوم و زواهر مىدرخشيد چندانى بود كه كس حصر آن نتواند كردن ، و تاتاران آن را تفتيش نكردند * و عوامّ ديه روى بكشتگان نهادند و همه را جمع كردند و چون به قدر و قيمت آن جواهر عالم نبودند هر چه مىاندوختند در بازار خوارى به كمتر بها مىفروختند . نصرة الدّين « 1 » صاحب نسا بسيارى از نگينهاى بدخشانى كه وزن هر يكى سه هزار مثقال « 2 » بود بسى دينار يا كمتر مىخريد . يك نگين الماس بهفتاد دينار بخريد ، بعد از ان به جلال الدّين آوردند ، بشناخت و گفت : از ان برادرم ازلاغ شاه است ، و در خوارزم به جهت وى به چهار هزار دينار خريده‌اند . و جلال الدّين آن را [ در گنجه ] بزرگرى تسليم كرد تا در انگشترى تركيب كند ، و آن زرگر دعوى كرد كه گم شد ، باور داشته در شهر گنجه منادات كردند و ظاهر نشد .

--> ( 1 ) - ع : نصر الدين ، و آن غلطست ، و مراد نصرة الدين حمزه است كه پس از اختيار الدين زنگى صاحب نسا شد ، و بعد ازين ذكر او خواهد آمد . ( 2 ) - ع : ثلاثة مثاقيل أو أربعة ، و درست بايد همين باشد ، و شايد در ترجمه هم « سه يا چهار مثقال » بوده است .